هیچیم

هیچیم و چیزی کم

ما نیستیم از اهل این عالم که می بینید

وز اهل عالم های دیگر هم

یعنی چه؟ پس اهل کجا هستیم؟

از اهل عالم هیچیم و چیزی کم، گفتم.

غم نیز چون شادی برای خود خدایی ،عالمی دارد

نور سیاه و مبهمی دارد

پس زنده باش مثل شادی، غم

ما دوستدار سایه های تیره هم هستیم

و مثل عاشق، مثل پروانه

اهل نماز شعله و شبنم

اما

هیچیم و چیزی کم.

***

رفتم فراز بام خانه ، سخت لازم بود

شب بود و مظلم بود و ظالم بود

آنجا چراغ افروختم،اطراف روشن شد

و پشه ها و سوسکها، بسیار

دیدم که اینک روشنایم خرده خواهد شد

کشتم اسیر بی مروت زرده خواهد شد

باغ شبم افسرده خون مرده خواهد شد

خاموش کردم روشنایی را

و پشه ها و سوسکها رفتند

غم رفت ، شادی رفت

و هول و حسرت ترک من گفتند

و اختران خفتند

آنگاه دیدم، آن طرف تر از سکنج بام

یک دختر زیباتر از رویای شبنمها

تنها

انگار روح آبی و آب است

انگار هم بیدار و هم خواب است

انگار غم در کسوت شادی ست

انگار تصویر خدا در بهترین قاب است

انگار ها بگذار

بیمار،

او آن (( نمی دانی و می دانی )) ست

او لحظه فرار جادویی

او جاودانه ، جاودانتاب است

محض خلوص و مطلق ناب است.

***

از بام پایین آمدیم، آرام

همراه با مشتی غم و شادی

وبا گروهی زخم ها و عده ای مرهم

گفتیم بنشینیم

نزدیک سالی مهلتش یک دم

مثل ظهور اولین پرتو

مثل غروب آخرین عیسای بن مریم

مثل نگاه غمگنانه ما

مثل بچه آدم

آنگه نشستیم و به خوبی خوب فهمیدیم

باز آن چراغ روز و شب خامشتر از تاریک

هیچیم و چیزی کم
.

نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389  توسط سیاوش  | 



سیمین بهبهانی



یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم 




جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی : 

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی 





جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا : 

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم





جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی : 

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را


جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا : 

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست




عتاب شمس الدین عراقی به رند تبریزی:

ای رند تبریزی چرا این ها به آن ها می کنی
رندانه می گویم ترا ،کآتش به جان ها می کنی 
ره می زنی صهبای ما ای وای تو ای وای ما
شرمت نشد بر همرهان ، تیر از کمان ها می کنی؟ 
سیمین عاشق پیشه را گویی سخن ها ناروا
عاشق نبودی کین چنین ، زخم زبان ها می کنی 
طشتی فرو انداختی ، بر عاشقان خوش تاختی
بشکن قلم خاموش شو ، تا این بیان ها می کنی 
خواندی کجا این درس را ، واگو رها کن ترس را
آتش بزن بر دفترت ، تا این گمان ها می کنی 
دلبر اگر بر ناز شد ،افسانه ی پر راز شد
دلداده داند گویدش : باز امتحان ها می کنی 
معشوق اگر نرمی کند ، عاشق ازآن گرمی کند!
ای بی خبر این قصه را ، بر نوجوان ها می کنی؟ 
عاشق اگر بر قهر شد ، شیرین به کامش زهر شد
گاهی اگر این می کند ، بر آسمان ها می کنی؟ 
او داند و دلدار او ، سر برده ای در کار او
زین سرکشی می ترسمت ، شاید دکان ها می کنی 
از (بی نشان) شد خواهشی ، گر بر سر آرامشی
بازت مبادا پاسخی ، گر این ، زیان ها می کنی
نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389  توسط سیاوش  | 



باز هم باران
باز هم آن روزها و شب هايي كه همرنگند
روز هيچ از روز پيدا ني
و شب از شب نگسلد گويي
آه.... گويا باز هم بايد
هفته اي را رفته پندارم
هفته اي زرين
از شبانروزان فروردين
غرق خواهد گشت در بيهودگي شايد
بس كه باران شبانروزي
آيد و آيد
و دريچه روزني زين سقف ماتم فام نگشايد
***
باز هم آن روز و شب هايي كه تاريكند
روز همچون شب چراغ رنگ ها خاموش
همچنان رنگ چراغان، مات
بازگويي تا پسين واپسين ايام
همچنان در گريه خواهد بود
اين سياه، اين سقف ماتم، بام بي اندام
***
باز باران، باز هم باران
چون پرير و دوش و دي، امروز
باز باراني كه ساعت هاست مي بارد
زين سياه ساكت دلگير
قطره ها پيوسته همچون حلقه زنجير
باز آن ساعات پي در پي نشستن، وز پس شيشه
اشك ريزان خدا را ديدن و ديدن
گوش دادن، غرق انديشه
از مدام ناودان ها ضجه شب را
و گشودن گاه با ترجيع تصنيفي
بسته لب را
و نياوردن به خاطر هيچ مطلب را
***
محرم غمگينم، اي شيطان شعر، اي نازنين همزاد
باز در اين تيرگي ها از تو خوشنودم
با شگفتي هاي هستي – اين كهن بازيچه بيهودگي – امشب
از تو خوشنودم كه بازم پاره اي بر آفرينش زهر خنداندي
از تو نيز اي باده خرسندم
سرد نوشاندي مرا و گرم پوشاندي
و سپاست مي گزارم، اي فراخاي خيال امشب
كاندرين باران بي پايان
همچنان بي انقطاع آيان
با سكوت سرد من دمساز
همعنانم تا ديار ناكجا راندي
و رسيلم بودي و ترجيع شيواي خموشي را
در حزين ساز من،
سوي چشم انداز روحم، باغ تنهايي
راندي و آنكه مرا خواندي
به تماشاي تماشايي
ور نه امشب، باز هم باران
زندگي را زهر من مي كرد.
ورنه كس جز بي كسي آيا

با سكوت من سخن مي كرد؟ 

نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389  توسط سیاوش  | 



باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست


باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت

برگ ها پژمردند

تشنگی با جگر خاک چه کرد

هیچ یادت هست

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد

با سرو سینه گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد

هیچ یادت هست

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

 با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد


خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی

تو چرا اینهمه دلتنگ شدی

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن.

 
نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388  توسط سیاوش  | 



بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 ***

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 ***

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 ***

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 ***

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 ***

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 ***

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388  توسط سیاوش  | 



تا به کي بايد رفت

از دياري به دياري ديگر

نتوانم، نتوانم جستن

هر زمان عشقي و ياري ديگر

کاش ما آن دو پرستو بوديم

که همه عمر سفر مي کرديم

از بهاري به بهار ديگر

آه، اکنون ديريست

که فرو ريخته در من، گوئي،

تيره آواري از ابر گران

چو مي آميزم، با بوسهء تو

روي لبهايم، مي پندارم

مي سپارد جان عطري گذران

 

آنچنان آلوده ست

عشق غمناکم با بيم زوال

که همه زندگيم مي لرزد

چون ترا مي نگرم

مثل اينست که از پنجره اي

تکدرختم را، سرشار از برگ،

در تب زرد خزان مي نگرم

مثل اينست که تصويري را

روي جريان هاي مغشوش آب روان مي نگرم

شب و روز

شب و روز

شب و روز

 

بگذار که فراموش کنم.

تو چه هستي ، جز يک لحظه، يک لحظه که چشمان

مرا

مي گشايد در

برهوت آگاهي ؟

 

بگذار

 که فراموش کنم.

نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388  توسط سیاوش  | 



( رثای آن پریشادخت )

چه درد آلود و وحشتناک

نمی گردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود

دریغا درد ،

هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود …

چه بود؟ این تیر بی رحم از کجا آمد؟

که غمگین باغِ بی آواز ما را باز

دراین محرومی و عریانی پاییز ،

بدینسان ناگهان خاموش و خالی کرد

از آن تنها و تنها قمریِ محزون و خوشخوان نیز؟

چه وحشتناک !

نمی آید مرا باور

و من با این شبخون های بی شرمانه و شومی که دارد مرگ

بدم می آید از این زندگی دیگر

ندانستم ، نمی دانم چه حالی بود؟

پس از یک عمر قهر و اختیارِ کفر ،

ـ چگویم ، آه ،

نشستم عاجز و بی اختیار ، آنگاه

به ایمانی شگفت آور ،

بسی پیغامها سوگندها دادم

خدا را ، با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر.

و در من باوری بی شک و از من سخت ناباور-

نهادم دست های خویش چون زنهاریان بر سر

که زنهار ، ای خدا ، ای داور ، ای دادار ،

مبادا راست باشد این خبر ، زنهار !

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز

وَنَفْشُرده ست هرگز پنجه ی بغضی گلویت را

تو را هم با تو سوگند ، آری !

مکن ، مپسند این ، مگذار

خداوندا ، خداوندا ، پس از هرگز ،

پس از هرگز همین یک آرزو ، یک خواست

همین یک بار

ببین غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید

خداوندا ، به حق هرچه مردانند ،

ببین یک مرد می گرید …

چه بی رحمند صیادانِ مرگ ، ای داد !

و فریادا ، چه بیهوده است این فریاد

نهان شد جاودان در ژرفنای خاک و خاموشی

پریشادخت شعر آدمیزادان

چه بی رحمند صیادان

نهان شد ، رفت

ازین نفرین شده ، مسکین خراب آباد

دریغا آن زن ِ مردانه تر از هرچه مردانند ؛

آن آزاده ، آن آزاد

تسلی می دهم خود را

که اکنون آسمان ها را ، زچشمِ اخترانِ دور دستِ شعر

بر او هر شب نثاری هست ، روشن مثل شعرش ، مثل نامش پاک

ولی دردا ! دریغا ، او چرا خاموش ؟

چرا در خاک ؟

نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388  توسط سیاوش  | 



نه با اندوه باید ماند..
نه غم را باید از خود راند
که من بعد از چه طولانی زمانی

یافتم عشق و تو را با هم.

تو را من دوست میدارم
--- اگرچه خوب میدانی
وگرچه در غزلهایم
به تأکید فراوان گفته ام این را –--

تو را من دوست میدارم و با تو زندگی زیباست
و بی تو زندگانی ..
بگذریم از این سخن ... بیجاست !
برای با تو بودن این شروع بی نظیری بود،
اگر بهار می دانست،
برایم غنچه سرخ گلی را می شکوفانید
که با آن خیر مقدم گویمت... اما نمی دانست
گمان می کرد ، روز آخر دیدار ما آن روز بهار است
--- و شاید من خودم هم این چنین بودم ! –--

پذیرایت شدم ، با بوسه و لبخند
تنت چون دیدگانت پراحساس
و احساس گریزی بی امان در چشم تو پیدا.
غروری سهمگین و وحشت آور بود،
که از چشم تو می بارید

و من با خویشتن گفتم:
« چگونه این غرور شرمگین‌ را بوسه باید داد؟! »
- که سیمای غرورم سهمگین تر از غرورت بود -
« تو را من دوست می دارم ! »
و با این جمله دیوار غرورم را شكستم من.
تمام داستان این بود.

« تو را من دوست می دارم »
« توهم آیا مرا ؟ »
اما
سؤالم چشم در راه جوابت ماند
و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود ؛
سكوتی سخت وحشت زا،
که من خود را در آن بازیچه دست تو می دیدم...

ولی جرأت به خود دادم
و یکبار دگر آرامتر اما -
زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم
و با شرم از غرور خویشتن گفتم:
« تو را من دوست می دارم، تو هم .. آیا .. ؟!»

ولی اینبار..
تنت با حالتی مبهم ، به جای تو سخن می گفت
و استنباط من از گردش خون در رگت این بود:
« تو را من دوست می دارم! »

به دستت دست لرزانم گره میخورد
خدا، خندان، به بند سرنوشتم، سرنوشتت را گره میزد
و او سرهای ما را سوی هم می برد
و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت

صدای عقل میگفت: « ایندو را از هم جدا سازید ! »
صدای تن ولی می گفت: « لبها را به هم دوزید »

و ما عمداً صدای عقل را از گوش می راندیم..
و بعد از آن هم آغوشی..
خدا ما را اسیر خواب شیرین جوانی کرد! (( عشق ))

و من سهم بزرگی از تو را در سینه می دادم -- نفسهایت --
همان سهمی که بی او زندگی هیچ است
همان سهمی که بی او جسممان مرده است
--- و دیگر سرنوشت روح نامعلوم!
که از دنیای بعد از مرگ ما چیزی نمی دانیم ---

همان سهمی که بی او .. عشق آیا سرد می گردد ؟!!

و من اندیشه کردم --- عشق بی او گرمتر از هر زمانی بود –
و من.. آری.. نفسهای تو را در سینه می دادم
و این سهم بزرگی بود

ولی با آن امیدی که مرا با تو نگه می داشت
نفسهای تو جزء کوچکی بود از تمام تو
و خوابی بود! و من باور نمی کردم:
بدین حد خوب و شیرین باشد این رؤیا!
و آیا.. هیچ.. رؤیا بود؟!!
و یا عین حقیقت بود و من رؤیاش می دیدم؟!

به هر تقدیر شیرین بود.. به هر صورت گوارا بود..
شرابی که من از لبهای تو چیدم
تمام خوشه هایش را
و با انگشتهایم خوب افشردم
تمام دانه هایش را
و در چشم تو نوشیدم
تمام جرعه هایش را
و در آغوش معصوم تو سر کردم
تمام نشئه هایش را

و زیبا بود ؛
و بی اندازه زیبا بود
خواب روح ِ بیدارم
و احساس جدیدی بود
این در خواب بیداری!

و این آغاز خوب داستان شادمانی بود
و این سرفصل شیرین جوانی بود
چه فصل بی نظیری بود
نفسها اضطراب انگیز.. بدنها سرد و شهوتناک
هوای بوسه ها شرجی.. زمین بوسه ها سوزان
--- و ما از یكدگر سرشار ---
چه بی پروا جواب بوسه را با بوسه می دادیم!
که لذت ترس را می کشت
و بوسه های تو بر صدها جهنّم باز می ارزید
و وقتی رنگ زیبای گناهان را به تن دادیم
چه دلمرده است رنگ عصمت دلها

زمان کم بود و ذره ذره دست آوردنت دشوار
تو را من ناگهان باید درون خویش می دیدم
و هرگز هم نفهمیدم
کدامین روز باعث شد؟
تو را در صبح آن روز طلایی رنگ پاییزی
برای خویش بردارم؟!
کدامین نیمه شب دست دعایم را
خدا پراستجابت بر زمین آورد؟!
کدامین روز ایمان نگاهم بر تو کامل شد؟!
ولی امروز میدانم:
که من تا آخرین مقدار ممکن با تو می باشم
که من تا یکقدم بعد از خدا هم باتو می باشم
و تو تا آخرین مقدار ممکن با منی امروز
و تو تا یکقدم بعد از خدا هم با منی هر روز

و لبریز از تو بودم وقتی از خود باز پرسیدم:
« تو را من دوست میدارم ؟! »
و در پاسخ به این تردید
و در حالی که لبها بی صدا بودند
تنم با حالتی واضحتر از هر جمله پاسخ داد:
« آری .. دوستت می دارم! »
و من با جنبش شهوانی خون در رگم، آنروز
پیام بوسه ها را درک می کردم

و آیا « دوست میدارم »
همین احساس را در خویش می گنجاند؟!
--- یقیناً پاسخش منفی است ---
که سهم کوچکی از حس من نسبت به تو در « دوست دارم » بود
و« خواهم داشت » شاید بیشتر .. شاید ! »
که تا امروز
کلامی نیست کز تندیس این حس پرده بردارد
و شاید.. « بی تو نتوان بود » .. شاید .. بهترین باشد.

و اینک در فرود شعر « دلتنگم برایت » جمله ای زیباست

هنوز از گرمی آغوش تو سرشار سرشارم
وگرچه بوی تو روی تنم مانده است
و گرچه در سکوت کوچه می بینم تو را، آرام در رفتن
دلم اما برای دیدنت تنگ است...
و بعد از تو سکوت خانه سنگین است
و پیش از تو، سکوت خانه سنگین بود!

کدامین شعر من گویاترین شعر است
برای بی صدا بودن ؟!
کدامین شعر من وقتی
سکوت و انزوایم را بیآغازم
تو را آرام خواهد کرد؟!
و آیا هیچ شعری می تواند جای خالی تو را .. هرگز!!

و بی تو بودن اینک نیک دشوار است
و گاهی از خودم پرسیده ام:
« آیا تو را هم مرگ خواهد برد؟!
و بعد از تو مرا دست که خواهد داد؟! »

و اما خوب می دانم
که بی پاسخ ترین پرسش و بی پرسش ترین پاسخ
برای آدمی مرگ است!!!

و روزی می رسد آن لحظه آخر
--- یکی از ما دو خواهد مرد! –--
و ما بی هم .. چگونه می شود .. هرگز!
و اینگونه
به جبر عشق
من بر آخرت مؤمن ترین گشتم

و رستاخیز بعد از مرگ روز دیگری در هستی عشق است
و این فرصت که بعد از مرگ
شاید ما دوباره پیش هم باشیم
به آن ایمان و این اقرار می ارزید
و با این دید ، محشر ، روز زیباییست
و با این وعده دوزخ ، بهترین ماواست

و تصنیف بلند عشق تو امروز
در اوج خویش می رقصید
و من – تصنیف ساز عشق تو – امروز
تو را در اوج ِ تو دیدم
و پرسیدم که: « شادی چیست غیر از این
که تصنیف بلند عشق را در اوج خود بینی؟! »
و از اعماق قلبم شادمان بودم
و قانون بزرگ زندگی را خوب فهمیدم:
نه با اندوه باید ماند.. نه غم را باید از خود راند..

نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388  توسط سیاوش  | 



سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي

منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم
منم من، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد

تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست

حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است.

نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388  توسط سیاوش  | 


 

 با تو دیشب تا کجا رفتم
 تا خدا وآن سوی صحرای خدا رفتم
 من نمی گویم ملایک بال در بالم شنا کردند
 من نمی گویم که باران طلا آمد
 با تو لیک ای عطر سبز سایه پرورده
 ای پری که باد می بردت
 از چمنزار حریر پر گل پرده 
 
تا حریم سایه های سبز
 تا بهار سبزه های عطر
 تا دیاری که غریبیهاش می آمد به چشم آشنا ، رفتم 
 

پا به پای تو که می بردی مرا با خویش
 همچنان کز خویش و بی خویشی
 در رکاب تو که می رفتی
 همعنان با نور
 در مجلل هودج سر و سرود و هوش و حیرانی
 سوی اقصا مرزهای دور
 تو قصیل اسب بی آرام من ، تو چتر طاووس نر مستم
 تو گرامی تر تعلق ،‌ زمردین زنجیر زهر مهربان من
 پا به پای تو
 تا تجرد تا رها رفتم 
 

 غرفه های خاطرم پر چشمک نور و نوازشها
 موجساران زیر پایم رامتر پل بود
 شکرها بود و شکایتها
 رازها بود و تأمل بود
 با همه سنگینی بودن
 و سبکبالی بخشودن
 تا ترازویی که یکسان بود در آفاق عدل او
 عزت و عزل و عزا رفتم 
 

 چند و چونها در دلم مردند
 که به سوی بی چرا رفتم 
 

 شکر پر اشکم نثارت باد
 خانه ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من
 ای زبرجد گون نگین ،‌ خاتمت بازیچه ی هر باد
 تا کجا بردی مرا دیشب
 با تو دیشب تا کجا رفتم.

نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388  توسط سیاوش  | 


 

سالِ دیگر ، یا نمی دانم کدامین سال

از کدامین قرن،

باز یک شب ، یک شب سردِ زمستانی ست .

یک شبِ کولاک،

باد بَرف وسوزِ وحشتناک

لیک

سرپناه قهوه خانه هم بدانسان گرم

از سماور، از چراغ ،از کُپه آتش،

از نفسها، دود ها ، دم ها،

وَز دَم انبوهِ آدمها،

گرچه می بینند و می دانند آن انبوه

کاّنکه اکنون نَقل می گوید

از درون جعبه جادوی ِفرنگ آورد،


گرگ – روبه طَرفه طراری ست افسونکار

که قرابت با دو سو دارد،

مثل استر روبهگرگ ،خو کفتار،

از فرنگی نطفه از فرنگی مام،

اینت افسونکار تر اهریمنی طرار؛

گرچه آن انبوه این می دانند

بازهم اما

گِرد پُر فن جعبه جادوش – دزد دین و دنیاشان –

همچنان غوغا وجنجال است.

راست پنداری که این محتال بیگانه

آن گرامی نازنین ، پارینه نقال است .

شیشه ها پوشیده از ابرو عرق کرده ،

مانع از دیدارِ آن سو شان

پرنیایی آبگین پرده.

قهوه خانه ، همچنان هنگامه آن دزد جادو گرم

آه،

شرمم آید، شرم

در سکنجی ، در کنارِ پنجره نقال پارینه ،

سوت وکور وسرد و افسرده ،

منتشایش چون ستونی متکای ِ دست، دستش زیر پیشانی،

خشمگین وخاطر آزرده،

 روی تختِ قهوه خانه ، دور از آن جنجال،

قوز کرده ، سر به جیب پوستینِ خود فرو برده ،

زان دروغین جلوه ها وآن وقاحتها

خاطرش غمگین ؛

در دلش طوفانی از نفرین ونفرتها ،

جعبه جادویِ فرنگان همچنان گرم فسونسازی

و پراکندن فریب و چُربک اندازی:

« راستینِ چند وچون ها بشنو از نقال امروزین

قصه را بگذار ،

قهرمان قصه ها با قصه ها مرده ست .

دیگر اکنون دوری ودیری ست

کاّتش افسانه افسرده ست

بچه هاجان! بچه های خوب!

پهلوان زنده را عشق است. 

بشنوید از ما، گذشته مرد،

حال را ، آینده را عشق است .

بشنوید این پهلوان زنده را عشق است

ای شمایان دوستار مردگانیها ،

دیگر اکنون زندگی ما زنده مایانیم

ما که می بینید و می دانید

ما، که می گویند ومی خوانید

و ای شمایان  دوستدارِ پهلوانیها ،

سامِ نیرم زال ِزر ماییم،

رستم دستان وسهراب دلاور نیز ،

ما فرامرزیم ، ما برزو

شهریار نام گستر نیز ...»

از سکنج حسرتش خاموش ،

خسته از این چُربک وجنجال

دارد اینک می رَوَد، تنها

 زین قدیمی قهوه خانه ، آن کهن آن راستگو نقال

بر بخار بی بخاران روی شیشه ئ در،

با سر انگشتی که گرید ماضی اش بر حال

حال او لرزد بر استقبال-

نقش بندد یادگار نفرت وخشمش :

نقشی از یک آدمک با پیکر سیال.

من نمی دانم

آدمک بر شیشه ، با آن حال آن منوال ،

نقش آن حرافک جادوست،

یا حریفانی که هوش و گوششان با اوست؟

 

ای دریغا ، با چه هنجاری

در چه تصویری تجلی کرده ای امروز،

رستم ، ای پیر گرامی ، پورِ مسکین زال !

 

آه،

از سرو پایش عرق ریزد .

بس که هوگفته ست و حق کرده است. 

هوله حاضر کن نچاید ، های

آدمک کلی عرق کرده ست!

 

نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388  توسط سیاوش  | 


 

من بهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درخت ام تو بهار
ناز انگشت های بارون تو باغ ام میکنه
میون جنگل ها تاق ام میکنه.
تو بزرگی مثل شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی مثل شب.
خود مهتابی تو اصلا خود مهتابی تو .
تازه ، وقتی بره مهتاب و ،هنوز
شب ِ تنها
باید
راه دوری بره تا دم دروازه ی روز
مث شب گود و بزرگی
مث شب.
تازه ، روزم که بیاد
تو تمیزی
مث ِشبنم
مث ِ صبح.
تو مث ِ مخملی ابری
مث ِ بوی علفی
مث ِ اون ململ ِ مه ِ نازکی
اون ململ ِ مه
که رو عطر علفا ، مثل بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
میون موندن و رفتن
میون مرگ و حیات .
مث ِ برفائی تو .
تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه
مث ِ اون قله مغرور ِبلندی
که به ابرای سیاهی و بادای ِ بدی می خندی...

من بهارم تو زمین
من زمین ام تو درخت
من درختم تو باهار،
ناز انگشتای بارون ِ تو باغ ام میکنه
میون جنگل ها تاق ام میکنه.


نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388  توسط سیاوش  | 


 

 پنچره باز است
 و آسمان پیداست
 گل به گل ابر سترون در زلال آبی روشن
 رفته تا بام برین ، چون آبگینه پلکان ، پیداست
 من نگاهم مثل نو پرواز گنجشک سحرخیزی
 پله پله رفته بی روا به اوجی دور و زین پرواز
 لذتم چون لذت مرد کبوترباز.

 
 پنجره باز است
 و آسمان در چارچوب دیدگه پیدا
 مثل دریا ژرف
 آبهایش ناز و خواب مخمل آبی
 رفته تا ژرفاش
 پاره های ابر همچون پلکان برف
 من نگاهم ماهی خونگرم و بی آرام این دریا. 
 آنک آنک مرد همسایه
 سینه اش سندان پتک دم به دم خمیازه و چشمانش خواب آلود
  آمده چون بامداد دگر بر بام
 می نوردد بام را با گامهای نرم و بی آوا
 ایستد لختی کنار دودکش آرام. 

 او در آن کوشد که گوشش تیز باشد ، چشمها بیدار
 تا نیاید گریه غافلگیر و چالک از پس دیوار. 


 پنجره باز است
 آسمان پیداست ، بام رو به رو پیداست
 اینک اینک مرد خواب از سر پریده ی چشم و دل هشیار
 می گشاید خوابگاه کفتران را در
 و آن پریزادان رنگارنگ و دست آموز
 بر بی آذین بام پهناور
 ((قور قو بقو رقو )) خوانان
 با غرور و شادخواری دامن افشانان
 می زنند اندر نشاط بامدادی پر.
 لیک زهر خواب دوشین خسته شان کرده ست
 برده شان از یاد ،‌پرواز بلند دوردستان را
 کاهل و در کاهلی دلبسته شان کرده ست.
 مرد اینک می پراندشان.
 می فرستد شان به سوی آسمان پر شکوه پاک
 کاهلی گر خواند ایشان را به سوی خاک
 با درفش تیره پر هول چوبی لخت دستار سیه بر سر
 می رماندشان و راندشان.
 تا دل از مهر زمین پست برگیرند
 و آسمان  این گنبد بلور سقفش دور
 زی چمنزاران سبز خویش خواندشان.

 
 پنجره باز است
 و آسمان پیداست
 چون یکی برج بلند جادویی ، دیوارش از اطلس
 موجدار و روشن و آبی
 پاره های ابر ، همچون غرفه های برج
 و آن کبوترهای پران در فضای برج
 مثل چشمک زن چراغی چند ،‌مهتابی.

 
 بر فراز کاهگل اندوده بام پهن
 در کنار آغل خالی
 تکیه داده مرد بر دیوار
 ناشتا افروخته سیگار
 غرفه در شیرین ترین لذات ، از دیدار این پرواز
 ای خوش آن پرواز و این دیدار
 گرد بام دوست می گردند
 نرم نرمک اوج می گیرند ، افسونگر پریزادان
 وه ، که من هم دیگر کنون لذتم ز آن مرد کمتر نیست
 چه طوافی و چه پروازی!
 دور باد از حشمت معصومشان افسون صیادان.
 خستگی از بالهاشان دور
 وز دلکهاشان غمان تا جاودان مهجور.

 
 در طواف جاودییشان آن کبوترها
 چون شوند از دیدگاهم دور و پنهان ، تا که باز ایند
 من دلم پرپر زند ، چون نیم بسمل مرغ پرکنده
 ز انتظاری اضطراب آلود و طفلانه
 گردد آکنده.

 
 مرد را بینم که پای پرپری در دست
 با صفیر آشنای سوت
 سوی بام خویش خواند ، تا نشاندشان
 بالهاشان نیز سرخ است 
                         آه شاید اتفاق شومی افتاده ست ؟
 

 پنجره باز است
 و آسمان پیدا
 فارغ از سوت و صفیر دوستدار خاکزاد خویش
 کفتران در اوج دوری ، مست پروازند
 بالهاشان سرخ
 زیرا بر چکاد دورتر کوهی که بتوان دید
 رسته لختی پیش
 شعله ور خونبوته ی مرجانی خورشید.

 

نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388  توسط سیاوش  | 


 

روی علف ها چکیده ام.
من شبنم خواب آلود یک ستاره ام
که روی علف های تاریکی چکیده ام.
جایم اینجا نبود.
نجوای نمناک علف ها را می شنوم
جایم اینجا نبود.
فانوس
در گهواره ی خروشان دریا شست و شو می کند
کجا می رود این فانوس ،
این فانوس دریا پرست پر عطش مست ؟
بر سکوی کاشی افق دور
نگاهم با رقص مه آلود پریان می چرخد.
زمزمه های شب در رگ هایم می روید.
باران پر خزه ی مستی
بر دیوار تشنه ی روحم می چکد.
من ستاره ی چکیده ام.
از چشم نا پیدای خطا چکیده ام:
شب پر خواهش
و پیکر گرم افق عریان بود.
رگه ی سپید مرمر سبز چمن زمزمه می کرد.
و مهتاب از پلکان نیلی مشرق فرود آمد.
پریان می رقصیدند.
و آبی جامه هاشان با رنگ افق پیوسته بود.
زمزمه های شب مستم می کرد.
پنجره ی رویا گشوده بود.
و او چون نسیمی به درون وزید.
اکنون روی علف ها هستم
و نسیمی از کنارم می گذرد.
تپش ها خاکستر شده اند.
آبی پوشان نمی رقصند.
فانوس آهسته پایین و بالا می رود.
هنگامی که او از پنجره بیرون می پرید
چشمانش خوابی را گم کرده بود.
جاده نفس نفس می زد.
صخره ها چه هوسناکش بوییدند!
فانوس پر شتاب !
تا کی می لغزی
در پست و بلند جاده ی کف بر لب پر آهنگ؟
زمزمه های شب پژمرد.
رقص پریان پایان یافت.
کاش اینجا نچکیده بودم !
هنگامی که نسیم پیکر او در تیرگی شب گم شد
فانوس از کنار ساحل براه افتاد.
کاش اینجا ـ در بستر پر علف تاریکی ـ  نچکیده بودم !
فانوس از من می گریزد.
چگونه برخیزم؟
به استخوان سرد علف ها چسبیده ام.
و دور از من ، فانوس
در گهواره ی خروشان دریا شست و شو می کند.

 


 

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388  توسط سیاوش  | 


 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

در بهاري روشن از امواج نور

در زمستاني غبار آلود ودور

 يا خزاني خالي از فريادو شور

 مرگ من روزي فراخواهد رسيد

 روزي از اين تلخ و شيرين روزها

 روز پوچي همچون روزهاي دگر

 سايه ز امروز ها  ديروز ها

 ديدگانم همچو دالانهاي تار

 گونه هايم همچو مرمر هاي سرد

 ناگهان خوابي مرا خواهد ربود 

من تهي خواهم شد از فرياد درد

 خاک ميخواند مرا هر دم به خويش

 ميرسند از ره که در خاکم نهند

 آه شايد عاشقانم نيمه شب

 گل بر روي گور غمناکم نهند

ميرهم از خويش وميمانم ز خويش

 هر چه بر جا مانده ويران مي شود

 روح من چو باد بان قايقي

 در افقها دورو پنهان مي شود

 مي شتابند ازپي هم بي شکيب

 روزها ،هفته ها، ماه ها

 چشم تو در انتظار نامه اي

خيره ميماند به چشم راه ها
 

ليک پيکر سرد مرا

 مي فشارد خاک دامنگير خاک

 بي تو ،دور از ضربه هاي قلب تو

 قلب من مي پوسد آنجا زير خاک

 بعد ها نام مرا باران و باد

 نرم مشويد از رخسار سنگ

 گور من گمنام مي ماند به راه

 فارغ از افسانه ها ی نام و ننگ...

 

 

 

نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388  توسط سیاوش  | 


 

اما نمی دانی چه شبهایی سحر کردم
بی آنکه یکدم مهربان باشند با هم پلکهای من
در خلوت خواب گوارایی
و آن گاهگه شبها که خوابم برد
هرگز نشد کاید بسویم هاله ای یا نیمتاجی گل
از روشنا گلگشت رؤیایی
در خوابهای من
این آبهای اهلی وحشت
تا چشم بیند کاروان هول و هذیان ست
این کیست ؟ گرگی محتضر ، زخمیش بر گردن
با زخمه های دم به دم کاه نفسهایش
افسانه های نوبت خود را
در ساز این میرنده تن غمناک می نالد
وین کیست ؟ کفتاری ز گودال آمده بیرون
سرشار و سیر از لاشه ی مدفون
بی اعتنا با من نگاهش
پوز خود بر خاک می مالد
آنگه دو دست مرده ی پی کرده از آرنج
از روبرو می اید و رگباری از سیلی
من می گریزم سوی درهایی که می بینم
بازست ، اما پنجه ای خونین که پیدا نیست
از کیست
تا می رسم در را برویم کیپ می بندد
آنگاه زالی جغد و جادو می رسد از راه
قهقاه می خندد
وان بسته درها را نشانم می دهد با مهر و موم پنجه ی خونین
سبابه اش جنبان به ترساندن
گوید
بنشین
شطرنج
آنگاه فوجی فیل و برج و اسب می بینم
تازان به سویم تند چون سیلاب
من به خیالم می پرم از خواب
مسکین دلم لرزان چو برگ از باد
یا آتشی پاشیده بر آن آب
خاموشی مرگش پر از فریاد
آنگه تسلی می دهم خود را که این خواب و خیالی بود
اما
من گر بیارامم
با انتظار نوشخند صبح فردایی
این کودک گریان ز هول سهمگین کابوس
تسکین نمی یابد به هیچ آغوش و لالایی
از بارها یک بار
شب بود و تاریکیش
یا روشنایی روز ، یا کی ؟ خوب یادم نیست
اما گمانم روشنیهای فراوانی
در خانه ی همسایه می دیدم
شاید چراغان بود ، شاید روز
شاید نه این بود و نه آن ، باری
بر پشت بام خانه مان ، روی گلیم تر وتاری
با پیردرختی زرد گون گیسو که بسیاری
شکل و شباهت با زنم می برد ، غرق عرصه ی شطرنج بودم من
جنگی از آن جانانه های گرم و جانان بود
اندیشه ام هرچند
بیدار بود و مرد میدان بود
اما
انگار بخت آورده بودم من
زیرا
ندین سوار پر غرور و تیز گامش را
در حمله های گسترش پی کرده بودم من
بازی به شیرین آبهایش بود
با این همه از هول مجهولی
دایم دلم بر خویش می لرزید
گویی خیانت می کند با من یکی از چشمها یا دستهای من
اما حریفم بیش می لرزید
در لحظه های آخر بازی
ناگه زنم ، همبازی شطرنج وحشتناک
شطرنج بی پایان و پیروزی
زد زیر قهقاهی که پشتم را بهم لرزاند
گویا مراهم پاره ای خنداند
دیدم که شاهی در بساطش نیست
گفتی خواب می دیدم
او گفت : این برجها را مات کن
خندید
یعنی چه ؟
من گفتم
او در جوابم خندخندان گفت
ماتم نخواهی کرد ، می دانم
پوشیده می خندند با هم پیر بر زینان
من سیلهای اشک و خون بینم
در خنده ی اینان
آنگاه اشارت کرده سوی طوطی زردی
کانسو ترک تکرار می کرد آنچه او می گفت
با لهجه ی بیگانه و سردی
ماتم نخواهی کرد ، می دانم
زنم نالید
آنگاه اسب مرده ای را از میان کشته ها برداشت
با آن کنار آسمان ، بین جنوب و شرق
پر هیب هایل لکه ابری را نشانم داد ، گفت
آنجاست
پرسیدم
آنجا چیست ؟
نالید و دستان را به هم مالید
من باز پرسیدم
نالان به نفرت گفت
خواهی دید
ناگاه دیدم
آه گویی قصه می بینم
ترکید تندر ، ترق
بین جنوب و شرق
زد آذرخشی برق
کنون دگر باران جرجر بود
هر چیز و هر جا خیس
هر کس گریزان سوی سقفی ، گیرم از ناکس
یا سوی چتری گیرم از ابلیس
من با زنم بر بام خانه ، بر گلیم تار
در زیر آن باران غافلگیر
ماندم
پندارم اشکی نیز افشاندم
بر نطع خون آلود این ظرنج رؤیایی
و آن بازی جانانه و جدی
در خوشترین اقصای ژرفایی
وین مهره های شکرین ،‌ شیرین و شیرینکار
این ابر چون آوار ؟
آنجا اجاقی بود روشن ‌ مرد
اینجا چراغ افسرد
دیگر کدام از جان گذشته زیر این خونبار
این هردم افزونبار
شطرنج خواهد باخت
بر بام خانه بر گلیم تار ؟
آن گسترشها وان صف آرایی
آن پیلها و اسبها و برج و باروها
افسوس
باران جرجر بود و ضجه ی ناودانها بود
و سقف هایی که فرو می ریخت
افسوس آن سقف بلند آرزوهای نجیب ما
و آن باغ بیدار و برومندی که اشجارش
در هر کناری ناگهان می شد طلیب ما
افسوس
انگار درمن گریه می کرد ابر
من خیس و خواب آلود
بغضم در گلو چتری که دارد می گشاید چنگ
انگار بر من گریه می کرد ابر

نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388  توسط سیاوش  | 



  

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش


ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش.

باغ بی برگی،

روز و شب تنهاست،

با سکوت پاک غمناکش.

ساز او باران، سرودش باد.

جامه اش شولای عریانی‌ست.

ور  رجز  اینش جامه ای باید .

بافته بس شعله زرتار پودش باد .

گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد .

باغبان و رهگذران نیست .

باغ نومیدان ،

چشم در راه بهاری نیست .

گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،

ور برویش برگ لبخندی نمی روید ؛

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟

داستان ار میوه های سربه گردونسای اینک...

خفته در تابوت پست خاک می گوید .

باغ بی برگی

خنده اش خونیست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن .

پادشاه فصلها ، پائیز .

نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388  توسط سیاوش  | 


 

وای ؛ باران باران

شیشه ی پنجره را بَاران شست.

از دل من اما ،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

پرمرغان نگاهم را شست

نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388  توسط سیاوش  | 


 

هرگز از مرگ نهراسيده‌ام

اگرچه دستان‌اش از ابتذال شکننده‌تر بود.

هراس ـ من ـ باري ـ همه از مردن در سرزميني‌ست

 

که مزد ِ گورکن

           

            از بهاي ِ آزادي‌ي ِ آدمي

             

            افزون باشد.

 

جُستن

يافتن

و آن‌گاه

به اختيار برگزيدن

و از خويشتن ِ خويش

باروئي پي‌افکندن ــ

 

اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش‌تر باشد

حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم.

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388  توسط سیاوش  | 


 

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 
"جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را...

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت.

نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  توسط سیاوش  | 


من و پيله و پروانه ها

واي از ديو و از افسانه ها

كه من از پيله، پروانه اي ديدم كه مرد

از افسانه؛ ديوي كه در خاطر نمرد

قصه ي پروانه؛ سبك بالي

داستان ديو؛ طبل تو خالي

هر چه از پيله ديدم، همه در خود شكستن

از ديو اما فقط در هم شكستن

از پيله برون شد عطر خدا

از ديو سر زد اسباب خشم خدا

پروانه چو دنيا ديد، پر كشيد

ديو مست شد و نعره كشيد

پروانه گل مي ديد و مي نشست

ديو، نبوييده ساقه هاشان مي شكست

 

هر دو رنگي بود دست هايشان

گويي نشاني بود از خوي شان

بال پروانه رنگي با دست خدا

دست ديو ننگين از خون خلق خدا

پرواز پروانه از روي پاكي و صفا

سيرت ديو مملو از سياهي و جفا

عشق پروانه همه شمع بود

ترس ديو از هر جمع بود

پروانه به شوق شمع پر مي كشيد

ديو از حسد بين شان خط مي كشيد

عاقبت بغض پروانه شكست

ديو چون شنيد، بال او را هم شكست

از آن پس، قصه ي پروانه افسانه شد

خوي ديو اما، عادت هر زمانه شد.

 

نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  توسط سیاوش  | 


 

چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی

هر چه برگم بود و بارم بود

هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود

هر چه یاد و یادگارم بود

ریخته ست


 

چون درختی در زمستانم

بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود

دیگر کنون هیچ مرغ پیر یا کوری

در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست ؟

دیگر آیا زخمه های هیچ پیرایش

با امید روزهای سبز آینده

خواهدم این سوی و آن سو خست ؟

 

چون درختی اندر اقصای زمستانم

ریخته دیری ست

هر چه بودم یاد و بودم برگ

یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعله ی بیمار لرزیدن

برگ چونان صخره ی کری نلرزیدن

یاد رنج از دستهای منتظر بردن

برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن

 

ای بهار همچجنان تا جاودان در راه !

همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگربگذر

هرگز و هرگز

بربیابان غریب من

منگر و منگر

سایه ی نمناک و سبزت هر چه از من دورتر ،‌خوشتر

بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو

تکمه ی سبزی بروید باز ، بر پیراهن خشک و کبود من

همچنان بگذار

تا درود دردناک اندهان ماند سرود من.

نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388  توسط سیاوش  | 


خانه ام آتش گرفته ست, آتشی جانسوز.

هر طرف می سوزد این آتش,

پرده ها و فرش ها را, تارشان با پود.

من به هر سو میدوم گریان,

در لهیب آتش پر دود؛

 

وزمیان خنده هایم, تلخ,

و خروش گریه ام, ناشاد,

از درون خسته سوزان,

می کنم فریاد, ای فریاد! ای فریاد!

 

خانه ام آتش گرفته ست, آتشی بی رحم.

همچنان می سوزد این آتش,

نقش هائی را که من بستم بخون دل,

بر سرو چشم در و دیوار,

در شب رسوای بی ساحل.

 

وای بر من, سوزد و سوزد

غنچه هائی را که پروردم بدشواری.

در دهان گود گلدان ها,

روزهای سخت بیماری.

 

از فراز بام هاشان, شاد,

دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب,

بر من آتش بجان ناظر.

در پناه این مشبک شب.

من بهر سو میدوم, گریان از این بیداد.

می کنم فریاد, ای فریاد! ای فریاد!

 

وای بر من, همچنان می سوزد این آتش

آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان؛

وآنچه دارد منظر و ایوان.

من بدستان پر از تاول

اینطرف را می کنم خاموش,

وز لهیب آن روم از هوش؛

زآن دگر سو شعله برخیزد, بگردش دود.

تا سحرگاهان, که میداند, که بود من شود نابود.

خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر,

صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر؛

وای, آیا هیچ سر بر می کنند از خواب,

مهربان همسایگانم از پی امداد؟

سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد.

می کنم فریاد, ای فریاد! ای فریاد!

نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388  توسط سیاوش  | 


بوی ایران، بوی  خاکم

وطنم،  ای  خاک  پاکم

                                                      عطر تو دلیل مستیم

                                           وطنم،   تمام هستیم

شده گلگون کوچه هایت

گشته   پرپر     لاله هایت

                                                    ای وطن،   ای سرزمینم

                                          رنگ خون است ژاله هایت

آسمون     بی    ستاره

واسه ما   سقفی نداره

                                                   توی   کوچه   و   خیابون

                                         سینه ها  شد  پاره پاره  

آسمون چشماش بهاره

فکر    آزادی      محاله

                                                   ساقه  رو    شکستن  اما

                                         توی    باغچه   یه    نهاله

مرد  بی  رحم  زمونه   

دل  تنگ   همه  خونه

                                                    واسه    آزادی    ایران

                                          هر کی عاشق بخونه

وطنم،  ای خاک پیرم

 جای  مردان     دلیرم

                                                  با تموم  عشق و هستی

                                        دوست  دارم  برات  بمیرم

نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388  توسط سیاوش  | 


پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکی است

حرم ودیر یکی، سبحه و پیمانه یکی است

این همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است

گر نظر پاک کنی، کعبه و بتخانه یکی است

هر کسی قصه شوقش به زبانی می خواند

چون نکو مینگرم حاصل افسانه یکی است

این همه شکوه ز سودای گرفتاران است

ورنه از روز ازل دام یکی دانه یکی است

ره هر کس به فسونی زده ان شوخ ار نه

گریه نیمه شب و خنده مستانه یکی است

گر زمن پرسی از ان لطف که من می دانم

اشنا بر در این خانه و بیگانه یکی است

هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند

بهر این یک دو نفس عاقل و دیوانه یکی است

عشق اتش بود و خانه خرابی دارد

پیش اتش دل شمع وپر پروانه یکی است

گر به سر حد جنونت ببرد عشق عماد

بی وفایی و وفاداری جانانه یکی است

 

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388  توسط سیاوش  |